شعر

گفتی مرا تو ،روزی

یادت مرا فراموش

یک لحظه غصه کم کن

مهرم،ترا در آغوش

...

هرگز مکن فراموش

روزی که با تو بودم

من بودم و زمانه

بربال لحظه بودم

یادم ترا فراموش،

من یاد رفته بودم

...

دیدار تو فریباست

رخسار تو معماست

یک لحظه با تو بودن

لبخند خوب دنیاست

...

درباغ خاطراتم

صد یاد از تو دارم

شیرین تراز وصال ست

یادیست کز تو دارم

این هدیه خدایی ست

عشقی ست کز تو دارم

...

رفتی ز خانه دل

آن دل که جای من بود

من بودم و نگاهت

آن لحظه یاد من بود

هر لحظه با تو بودن

رویای خوب من بود

...

آرام از بر ما،

آن لحظه ها گذشتند

در کوچه های شهر رویا

از یادها نوشتند:

همواره در دلم باش

شیدای مه رخم باش

همواره یاد من کن

یادت مرا فراموش،

قربانی دلم کن

...

افسوس که آن زمان رفت

افسون یک نگاه رفت

من ماندم و دلم ماند

یادم، زخاطرت رفت

آن غصه بردلم ماند

این جمله بر لبم ماند:

یادت مرا فراموش،

یادم ترا در آغوش!


نظافتیان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 0:18  توسط مجید مجیدی  | 

شبها…

تا در آغوش خالیم تصورت نکنم خوابم نمی برد

و صبحها…

تا بوسه ات را بر گونه ام تصور نکنم بیدار نمی شوم

مدتهاست که شبها نمی خوابم وصبحها بیدار نمی شوم

نمی خواهم تصورت کنم

تاخودت بیایی


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 18:51  توسط مجید مجیدی  | 

از دکمه های پیراهنت که بگذریم
به بندهای بزرگی می رسیم
که ممکن است دست هزار مرد قوی را بلرزاند
بیخودی نیست موهای چند ریشتری ات سال هاست دلم را زیر و رو می کند
من،زیر آوار حرف های نگفته ام 
تنگی نفس گرفته ام
نشانی ام دقیق است
به دیدنم بیا
هفت و هشت هایی که روی دستم کروکی کشیده اند
خبر از روزهای سختی دارند 
که دانه دانه به زندگی ام باریده اند
آنقدر این دست و آن دست نکن
بگذار چشم بند سینه ات را باز کنم
که سینه ات دیدنی ست
خیلی می خواهمت
آنقدرها که گندم روییدن را
خیلی می خواهمت
آنقدرها که پرچم وزیدن را
این بار که دیدمت
دهانم را به دهانت می چسبانم
تا ساعت ها 
خودم را در تو گریه کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 10:45  توسط مجید مجیدی  | 

از روی ترس

اینقدر نبودنت

نداشتنت 

نخواستنم! 

را با خود تمرین کرده ام...

وقتی بروی،فکر میکنم باز هم تمرین است

نگذار نداشتنت تمرین شود


:-(    :-(

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 0:33  توسط مجید مجیدی  | 

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ
ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶ
ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:

ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ! 
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ،
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ
ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! 
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮ
ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ
ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ
ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ؟؟ﻫﻤﻴﻦ؟ ! 
ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ
ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ! 

ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ
ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ
ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ....................
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 23:17  توسط مجید مجیدی  | 

گفته بودی:"غیر از مرگ ،چیز دیگری جدایمان نمی کند"...
این قرار اول من و تو بود...
بعد ما "جدا" شدیم...
"مرگ"دیر کرده بود...
نگاره: ‏گفته بودی:
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 0:34  توسط مجید مجیدی  | 

دلتنگی

از قلب آغاز می شود

بطنِ چپ و راست را به هم می کوبد

بغض های پراکنده

تا نوکِ زبان می آیند

و تا می آیی به شوقِ رنگین کمان

دست به کار شوی

واژه ها

هر کدام به یک سو

خیز بر می دارند

این را

مورچه ای که زیر قارچ

از باران پناه گرفته است می فهمد!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 19:15  توسط مجید مجیدی  | 

می شود باران ببارد ؟

همین امشب !

قول می دهم فقط قطره های پاکش را بغل کنم !

و بی هیچ اشکی دستهایش را بگیرم

قول می دهم

فقط بویش را حس کنم !

اصلا اگر ببارد

فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم

قول می دهم برایش شعر نگویم

فقط... می شود ؟

امشب.... ؟

خدایا

دلم به اندازه تمام روزهای بارانی گرفته ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 23:24  توسط مجید مجیدی  |