شعر
نازنینم... 
با آمدنت 
من 
همه ترانه های دوری را 
دوباره خواهم سرود... 
عمریست 
در سینه ام
غربت بهانه است...

غریبانه می گویم 
کمی به غربتم 
سری بزن...

+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن 1393ساعت 23:12  توسط مجید مجیدی  | 

تـــو را به جـــان آنکــه دلــت را دزدیــــد ؛

بــــه خــوابـــــم نـََََيـــــــا آخــــــــر . . .

خوابـــــم را "رنـگــــی" مـی کنـــی و . . .

روزم را "سيــــــــــــــــــاه"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 23:27  توسط مجید مجیدی  | 

تو پرتو نوری 

 

که صبح‌گاه از لای پرده‌‌ی نیم‌باز

 

به اتاقم می‌آیی

 

مرا بیدار 

 

و وادار می‌کنی

 

- بی آنکه خواسته باشم -

 

به گرما و زیبایی‌ات بیندیشم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 21:18  توسط مجید مجیدی  | 

ی روزی
ی جایی
وقتی باران اندوه صورتت را
بوسید
ونسیم ازکنارخیال خیس احساست 
گذشت
ودلتنگی
میان عطرباران خورده و
بوی نای دیوارهای کاه گلی گم شد
خودت رو ببخش
واغوش
پرازمهرت را
دوباره
به روی
عشق
بگشای...!!
.
حسین احمدخانی

عکس: ‏ی روزی
ی جایی
وقتی باران اندوه صورتت را
بوسید
ونسیم ازکنارخیال خیس احساست 
گذشت
ودلتنگی
میان عطرباران خورده و
بوی نای دیوارهای کاه گلی گم شد
خودت رو ببخش
واغوش
پرازمهرت را
دوباره
به روی
عشق
بگشای...!!
.
حسین احمدخانی
_________________
داستانک_مینیمال‏
 
 
تقدیم به اونی که مثل خون تو رگهامه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 21:34  توسط مجید مجیدی  | 

آسمـان هـم کـه بـاشی


بـغلت خـواهــم کـرد …


فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش

 

هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 15:54  توسط مجید مجیدی  | 

مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــا دارم
بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟
دل پر از شوق رهایی سـت ،ولی ممکن نیست
بـــــــه زبــــــان اورم ان را کـــــــــه تــمــنـــا دارم
چــیســـــتم؟! خــــاطــره زخـــم فرامــوش شده
لـــب اگــــر بــاز کـــنم بـا تــو ســخن هـــــا دارم
بـا دلــت حســـرت هم صحبتی ام هست ،ولی
تو را بــا چـــه زبانــــی بــه ســـخن وادارم؟
چیـــزی از عمــر نمانده ست ،ولی می خواهم
خــانــه ای را کــــه فــــروریــختـــه بــر پــا دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 22:53  توسط مجید مجیدی  | 

چشمانت بوی بهار می دادند 


وقتی قامت خزان گرفته ام را 


نگاه می کردی


گل سرخ اتفاق کمی نبود

بعد از این همه خزان...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 22:50  توسط مجید مجیدی  | 


گفتی مرا تو ،روزی

یادت مرا فراموش

یک لحظه غصه کم کن

مهرم،ترا در آغوش

...

هرگز مکن فراموش

روزی که با تو بودم

من بودم و زمانه

بربال لحظه بودم

یادم ترا فراموش،

من یاد رفته بودم

...

دیدار تو فریباست

رخسار تو معماست

یک لحظه با تو بودن

لبخند خوب دنیاست

...

درباغ خاطراتم

صد یاد از تو دارم

شیرین تراز وصال ست

یادیست کز تو دارم

این هدیه خدایی ست

عشقی ست کز تو دارم

...

رفتی ز خانه دل

آن دل که جای من بود

من بودم و نگاهت

آن لحظه یاد من بود

هر لحظه با تو بودن

رویای خوب من بود

...

آرام از بر ما،

آن لحظه ها گذشتند

در کوچه های شهر رویا

از یادها نوشتند:

همواره در دلم باش

شیدای مه رخم باش

همواره یاد من کن

یادت مرا فراموش،

قربانی دلم کن

...

افسوس که آن زمان رفت

افسون یک نگاه رفت

من ماندم و دلم ماند

یادم، زخاطرت رفت

آن غصه بردلم ماند

این جمله بر لبم ماند:

یادت مرا فراموش،

یادم ترا در آغوش!


نظافتیان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 0:18  توسط مجید مجیدی  |